روشنایی تم :

مقدمه – «ناکتاب»



این اثر، کتاب نیست.
برخی نوشته‌ها برای خواندن نیستند؛
برای روشن شدن‌اند.

برخی با احساسات سر و کار دارند،
برخی با دانش،
برخی با آینده.
ما در اینجا، هر سه را دار می‌زنیم.

این نوشته با ابهام آغاز می‌شود؛
چیزی شبیه یک داستانِ ناآشنا، شاید حتی بی‌معنا.

این اثر راهنما نیست.
نه مسیر می‌دهد،
نه وعده.
فقط نوری است
که نشان می‌دهد
چقدر به تاریکی عادت کرده‌اید.

" آویختگی نوروسایِنس - روانشناسی - فلسفه "
این کتاب بیش از آنکه برای دوستانِ کتاب باشد، پنجره‌ای کوچک به دریاست
برای کنجکاوان.

-شخص steven750MC

بیدار شداَم
دیدم، شاید ندیدم، دیدن چیست؟ نه، نمی‌دآنم، نادانایم؟
سرم گیج می‌رفت،
هیچ‌وقت مانند دیگران احساسات نداشتم.
میدیدم اما درک نمیکردم، درک آسان نبود،
درک انسان،
شاید نوعی حیوان.
نمی‌دانم چرا، اما همه جا از شاخه های سیاه و لزجِ تپنده احاطه شده بود.
کل دیوار های این مکانِ تنگ و تاریک از همین ذات بود. نوری نمیدیدم، همه جا را این شاخه ها فتح کرده بودند.
فقط یک مستطیل کوچک بود که از آن نور سفید مناسبی پخش می‌شد، جزئیات مستطیل مشخص نبود؛ مانند ورقی کاغذ بود که نور زیادی میداد،
گرمایی نداشت. بی احساس بود
به همین دلیل از آن را برداشتم و به عنوان منبع نور استفاده کردم.

فقط یک مسیر جلوی خود میدیدم، آخر آن معلوم نبود.
شروع به جلو رفتن کردم، حس کردم که این مسیر بینهایت و بی هدف است.
اما از یک جا، صدایی ارام میشنیدم، قدم به جلو مینهادم و صدا واضح تر میشد.
صدای فریاد یک دختربچه بود!
دویدم و به آن دختر رسیدم، فریاد میزد، فریاد.
یک طناب چسبناک به شکل شش ضلعی دور گردنش و در هوا آویزان بود.
نگاهی بر دهانش کردم، خوشحال بود و میخندید.
اما صدای فریاد می‌آمد!
فکر کنم فریاد از دل او بود، نه دهانش.
یک مستطیل نورانی دیگر هم آنجا بود و به روی صورت دختر گرفته شده بود.
مانند مستطیل خودم، نورانی و عجیب.
طناب شش ضلعی خیلی گشاد بود، اما دختر خودش با گردن به آن آویزان شده بود.
دختر را پایین آوردم، شروع کرد به گریه های شدید. گریه هایش تمامی نداشت و من نگاهش میکردم. حس کردم کارم اشتباه بود،
پس وی را بلند کردم
و گردن او را دوباره بر طناب گذاشتم تا آویزان شود.

بدن دختر شاد شد، برایم عجیب بود. به مستطیل سفید نگاه میکرد و راضی بود، هرچند دلش بابت دارآویخته بودن فریاد میزد.
انگار که چاقویی در بدنش میرفت اما او با این چاقو شاد میشد.
او وابسته‌ی مستطیل بود، تحت کنترل آن، اما من هیچ حسی نسبت به مستطیلم نداشتم.

کمی دچار جنون شده بودم، دیوار ها محکم میتپیدند و خشمگین بودند.
به بالای سرم نگاه کردم و یک سوراخ دیدم، واردش شدم و آن راه تنگ و تاریک را ادامه دادم.
اوه! این بار صدای یک فریاد نبود، صدای دل های زیادی را میشنیدم، بلاخره به جایی بزرگ رسیدم که فضای خالی بسیار زیادی بود،
اما هنوزم نه خبری از آسمان بود، نه درخت.
فقط تاریکی و.... انسانهای بیشتر!
آویزان به شش ضلعی، و خیره به صفحه‌های نورانی.
دیگر توان ابهام را نداشتم، "یک توضیح میخواستم!"
یکی از جوان‌ها را از طنابش پایین انداختم، شروع کرد به فریاد های غمناک و بغض.
هرچه کردم این کارش تمام نشد، نمیتوانستم این وضع را تحمل کنم.
یک پاسخگو میخواستم، یک پاسخگو تا بفهمم: اینجا کجاست! این شش ضلعی ها چیستند که کنترل تمام انسانها را دارند؟
جوانی که روی زمین به ناله افتاده بود را خفه کردم، نمیدانم زنده ماند یا نه،
فقط دیگر صدایی از او بیرون نمی‌آمد.

به جنازه‌ی جوان خیره شدم، نمیفهمیدم چرا این کار را کردم، احساس خاصی نداشتم.
صدای محیط و فریاد انسانها انقدر در سرم تکرار شده بود که حسشان نمی‌کردم. در آرامش نگاهی به انسانهای دارآویخته‌ی دیگر کردم که به مستطیل های خود خیره بودند و شاد می‌زیستند.

کمی دقت کردم، ضخامت شش‌ضلعی‌ها برابر نبود. برخی کلفت و محکم بود، اما برخی نازک تر. این بار جوان دیگری را برگزدیم که طنابش ضخامتی کمتر و نور مستطیلش مقدار کمتری داشت.
وی از طنابش پایین انداختم، شروع کرد به گریه کردن و التماس که دوباره آن را به بالا برگردانم. هرچه سوال میپرسیدم هیچ نمیدانست، فقط التماس میکرد که به طناب بازگردد. از آنهمه گریه های بی اساس خسته شدم، هیچ پاسخ مناسبی دریافت نمیکردم.
به راستی چه چیزی بدینگونه وی را در کنترل داشت؟ نمیدانم، نادانا اَم...

یادداشت نویسنده:
عده‌ای این متن را میخوانند و می‌گویند که "چه جالب! باید بخوانم تا حقیقت را دریابم."، اما این افراد نامناسبِ ناکتابند.
برخی می‌گویند: نمیتوان معنای ناکتاب را فهمید. اینها هم مناسب نیستند و جاهلی بیش نبودند.
اما شاید یک نفر آمد و گفت: منظور از مستطیل و شش‌ضلعی چیست؟ ناکتاب برای همین انسانها نوشته شده.

آیا به دنبال جای امنی هستی؟ همین حالا ناکتاب را کنار بگذار.
آیا میخواهی کسی حقیقت را نشانت دهد؟ بمیر، کسی جز مغزت حقیقت را نشانت نخواهد داد.
اگر دچار ابهامی،
قرار نیست آرام شوی.
ابهام جای فکر کردن نیست،
جاییست که مغز شروع به تقلا میکند.
ناکتاب یک کلیشه یا داستان تخیلی نیست، یک زاویه‌ی دید است، شاید مستقیم تر از دیگر زوایا. شاید پس از خواندنش، دید تو نسبت به دنیا دستخوش تغییر شود.
ناکتاب برای تغییر دنیا نیست،
بلکه برای دیدن چیزی است که از قبل میدیدی و دقت نمیکردی.
من با این کتاب لامپ را روشن میکنم، اینکه مخاطب حقیقت را ببیند یا نه، به من ربطی ندارد.

ادامه‌ی داستان:

هنوز به دنبال یک انسان بودم که بتوانم با وی گفتگو کنم، چند چیز راجب این مکان فهمیدم:
1- به مرور زمان، طناب هایی که حلقه‌ی آنها مانند شش ضلعیست کلفت تر می‌شوند و افراد به طنابشان بیشتر وابسته میشوند.
2- اگر این انسانها از طناب خارج شوند، یا میمیرند و یا فروپاشی ذهنی می‌کنند.
و چرا هیچکس جز من بیدار نیست، بیدار نیست...
فریادی زدم، ناگهان صدایی از یک انسان شنیدم که می‌گفت: یک تازه وارد جدید؟

یک نوجوان 18 ساله بود. نزدیک من آمد،
روی لباسش طرح مستطیل شکسته شده نمایان بود.
با حس بغض گفتم: اینجا چه خبر است؟
پاسخ داد: آنان فقط به دنبال راه اند، راه. راهی که به آنان پاداش میدهد.
هیچکس آنان را مجبور به دارآویختگی نکرده، خودشان این کار را کردند.

منظورش را درست نفهمیدم.
+ افراد دیگری نیز اینجا هستند؟
- در این جهان؟ بله.
+ چرا این افراد را نجات نمیدهید؟
- تا زمانی که کسی نجات نخواهد، هیچکس نمیتواند آنهارا نجات دهد!
+ چه چیزی باعث شده که اینها به این وضعیت وارد شوند؟ التماست میکنم، حقیقت را بگو!
پسر هیچ نگفت، چاقویی در آورد و گفت:
به دنبال کدام حقیقتی؟
حقیقت محکوم به مرگ بود.
سپس چاقو را در گردنش فرو کرد.

حس ترس مرا با آرامش در آغوش گرفت، پسر هنوز کامل نمرده بود.
ناگهان حس عجیب وحشتناکی کردم، دور گردن من هم طنابی بسیار نازک بود که متوجهش نمی‌شدم!
+ این طناب ها چرا دور گردن همه هستند!
- طناب ها زیبایی زندگی هستند، هرقدر در طناب نازک‌تری باشی دنیا را وحشتناک‌تر می‌بینی.
+ چی؟ چرا! یعنی لذت و خوشی انقدر وابسته کننده است؟
پسر دیگر خونی برای صحبت کردن نداشت.

حال به فکر فرورفتم،
شاید وقتی انسانها را از طناب پایین می‌آوردم،
از وحشتناکیِ دنیای "واقعی و بدون لذت" دچار فروپاشی می‌شدند!
اما حداقل، طناب من نازک بود و به این دنیای بی رحم عادت داشتم.

انگار که اینجا طوفان خون آمده بود،
چاقو را از گردن پسر بیرون کشیدم و یک ایده به ذهنم رسید!
به یک سمت رفتم و با چاقو شاخه های سیاه را قطع کردم، تک به تک.
بلاخره به محفظه‌ی دیگری رسیدم که همه‌ی انسانهای آنجا بیدار بودند!
فکر کردم به عنوان غریبه، قرار است توجه زیادی به من شود یا احساس خطر کنند.
اما هیچ اهمیتی نبود،
کسی چیزی برایش مهم نبود.
آنان همگی از ذات کثیف جهان آگاه بودند و هیجانشان سرکوب شده بود.

مدتی بین آنها بودم و فهمیدم که همه نادانایند، کسی نمی‌داند ولی در نادانایی سهیم‌اند. همگی در انزوای و افسردگی بودند.

~ عجیب است، اما دانایان تباه و نادانان در رفاهِ دار.

همه قبول کرده بودند که جهان بدون آن شش ضلعی ها، جز زجر و تاریکی نیست. از این رو، بسیاری از افراد خودکشی می‌کردند؛ مثلاً همان پسر هجده ساله. و بسیاری نیز به شش‌ضلعی روی می‌آوردند و تا ابد لذت می‌بردند.

اما من و برخی افراد دیگر، راهی متفاوت را انتخاب کردیم.
تعداد کسانی که در جمع ما بودند، روز به روز کمتر می‌شد، به شکلی که تمیز کردن خون‌ها پرنیاز ترین شغل این مکان بود.

روزی متوجه شدم که زباله‌گاه بزرگی وجود دارد، اما اکثر آن را کتاب ها تشکیل داده‌اند!
کتاب ها انباشته شده بودند، انگار که کتاب بین انسانها، تبدیل به آشغال شده بود.
به آنجا رفتم و از کوه های کتاب بالا رفتم، "هیچکس کتاب خواندن را بی دلیل دوست ندارد" اما حس کردم که کتاب‌خوانی از خواب مفیدتر است.
چند کتاب را برسی، کتاب ها زیاد بودند. گهی سرگرمی و گهی علمی، اما بازهم برای نجات از این دنیا فایده نداشت.
من به دنبال راه نجاتی جز طناب بودم، طناب شش‌ضلعی لذت.
همینطور بر کتاب ها پا میگذاشتم و بالا می‌رفتم، کتابی با جلد سیاه دیدم و ناگهان خشکم زد:
شــ‌ شـ‌ شـ شـش ضـلعی!
همان طرح، همان شکل با رنگ سفید درخشانی روی جلدش بود که بدنم را به لرزه انداخت.

میان آن را باز کردم، چند جمله دیدم:
23- دوپامین انسان را رام میکند، پس شما دوپامین بیافرینید.
24- تا طناب هست، چرا شمشیر؟
25- هیچ چوپان عاقلی گوسفندانهایش را مجازات نمی‌کند، بلکه به آنان غذا و لذت میدهد.

نفسم به تنگ آمد و همان‌جا بیهوش شدم، میان کوه هایی از کتاب.
خوابی دیدم، « داشتم درون طویله‌ای را می‌دیدم.
دام و حیوان ها وحشی شده بودند و میخواستند از طویله خارج شوند،
اما صاحب طویله از این وضعیت ناراضی بود.
او ابتدا فکر کرد چطور است حیوانات را مجازات کند،
اما فکر کرد که مجازات فقط خشم را افزایش میدهد.
ایده‌ی جدیدی یافت، ظرفی هایی آورد که بر روی آنها عکس یک مستطیل نورانی بود.
او در هر مستطیل غذاهای مورد علاقه‌ی حیوان را می‌ریخت و جلوی آن حیوان میگذاشت،
حیوان مشغول خوردن و لذت بردن میشد و دیگر فرار برایش مهم نبود.
پس به مرور زمان سیستمی را ایجاد کرد که غذای مورد علاقه‌ی حیوان را باتوجه به بازخورد هایش پیدا کند.
از این به بعد حیوان ها هر روز به غذای مطلوب تری می‌رسیدند و دیگر هیچ سر و صدایی نبود، پس دام‌دار واقعا بی‌نظیر عمل کرد.
حتی اگر خودش در حد دام‌ها بوده و همگی یک موجود بوده‌اند،
حال که هیچکس چیزی جز غذا و لذت نمیخواست،
انگار در طنابی از لذت گیر کرده بود و زندان بود.
پس بقیه‌ی مکان‌ها متعلق به دام‌دار شدند.
کسی به دنبال آزادی نبود،
تا خوشی است، طغیان چرا؟ »

در میان کتاب‌ها بیدار شدم،
حقیقت برایم دنبال چاقویی بود تا به گردنم زنم.
اما هیچ نبود، فقط میخواستم یک چیز را بفهمم،
? غذای انسانها چه بود که از مستطیل می‌گرفتند ¿

از انباشته های کتاب بالا میرفتم، بلاخره به مرکز جدیدی از انسانها رسیدم که آویزانِ طناب بودند.
به مستطیل های نورانیِ جلوی صورتشان نگاه کردم،
تلاش کردم، تلاشی بسیار.
ناگهان حس کردم دارم می‌میرم.
روی زمین افتادم و تاریکی مرا بلعید.

«تکامل چیست؟»

اگر انسان از ارتفاع نمی‌ترسید،
از دره می‌پرید و می‌مرد.
آن‌هایی که می‌ترسیدند، زنده ماندند.
و ترس، به ارث رسید (تکامل).

اگر انسان میلی به جفت‌گیری نداشت،
نسلش تمام می‌شد.
فقط آن‌هایی ماندند که میل جنسی داشتند.

عشق و لذت،
هردو ابزار بودند.

تکامل جادو نیست؛
فیلتر است.

هر احساسی که داریم،
برای زنده ماندن بوده.

و برای مجبور کردن انسان به بقا،
چیزی ساخته شد به نام لذت.
نام شیمیایی آن: دوپامین.

دوپامین خسته می‌شود.
و انسان، همیشه بیشتر می‌خواهد.

این اصل نقض نمی‌شود.

بیدار شدم.
! این خواب بود یا مستند ؟
دوباره تلاش کردم که درون مستطیل ها را ببینم.

بلاخره آرام آرام دیدم درون مستطیل چه بود،
اوه، غذا بود، غذایشان!
لذتشان و اربابشان.
هیچ چیز جز آن نمی‌دیدند، چون نیازی نداشتند که ببینند.
دل هرکسی فریاد می‌زد،
اما دهان همه شاد و خوشحال بود.
هرکس زندانی مستطیلش بود.
واضح شد، این شش‌ضلعی‌ها،
همان دوپامین بودند. شکل هورمون دوپامین در مغز شش‌ضلعی بود.
هرچه بیشتر ترشح می‌شد، فرد بیشتر به آن نیاز داشت و طنابش کلفت‌تر می‌شد.

بسیاری از دارآوریختگان دیگر نه پیوندی با خانواده داشتند، نه حقیقت.
همه طناب دارند، اما برخی برده‌ی طنابند و برخی خودشان طناب را انتخاب میکنند.

من تصمیم گرفتم کتابی بنویسم،
تا اگر زمانی کسی از طناب خسته شد و لغزید
پایین بیاید و کتاب را ببیند.
در ابتدای کتاب از خشونت و ابهام استفاده شد تا فرد در طناب کنجکاوی کتابم گیر کند و به خواندن آن تحریک شود.
هیچکس کتاب‌های علمی بی دوپامین را دوست ندارد!
اما این کتاب، نه فلسفی بود و نه آموزشی،
بلکه نوری بود
تا نشان دهد
که چقدر به تاریکی عادت کرده‌اند.
این کتاب موضوع مشخصی نداشت،
این کتاب
یک ناکتاب بود.
جملات بولد و کلفت کتاب را از اول بخوانید.

پایان؟

نه.
پایان، همان لحظه‌ای است
که دستت ناخودآگاه
به سمت مستطیل می‌رود
و قبل از لمس آن
این جمله را به یاد می‌آوری.

اگر هنوز طنابت را حس نمی‌کنی،
ناکتاب برایت زود است.

اگر حسش می‌کنی
اما رهایش نمی‌کنی،
ناکتاب بی‌تقصیر است.

من قرار نبود کسی را نجات دهم.
فقط طناب را نشان دادم.

از اینجا به بعد
یا دوباره آویزان می‌شوی
یا نه.

این دیگر
داستان نیست.
-steven750MC